ادبیات انگلیسی/ ادبیات موفقیت

ادبیات انگلیسی ٍEnglish Literature ادبیات موفقیت

با درودی نو پس از امتحان بسیار سخت ارشد 93
دوستان گرامی برای ارتباط بیشتر در صفحه ی فیسبووک من را بیابید با آی دی: Dia Ebrahim Karim

[ 92/12/03 ] [ 15:25 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

چاپ و پخش کتاب هفت درس از قانون جذب
با درود...

کتاب هفت درس از قانون جذب نوشته ی جک کانفیلد - باب پراکتور و دکتر میشیل برنارد بک ویث

با ترجمه ی من  وارد بازار کتاب شد.

ملایر: کتابفروشی زبان گستر- کتابفروشی دهخدا- محل دائمی نمایشگاه های دانشگاه ملایر (تا روز چهارشنبه) و ازآن پس دانشگاه پیام نور ملایر

سقز: کتابفروشی محمدی

منتظر نظرات شما هستم.

[ 92/09/02 ] [ 0:47 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

تانتالوس!

‌‌آلبرت انیشتین زمانی گفت: " می خواهم بدانم خداوند چگونه فکر می کند؛ بقیه چیزها فقط جزئیات است!" من نیز در زندگی خود چندان به جزئیات امور توجه ندارم و از دیدی والا به امور می نگرم. دیدی همچون خدا...( اگر کفر نپندارید)... راستی که چقدر جالب بود اگر میدانستیم دید ما با دید خدا چه فرقی دارد و او چگونه به مسائل نگاه می کند. او می داند و ما نمی دانیم. او صلاح کار ما بندگان را می داند و ما صلاح کار خود را کمتر می دانیم! از عواقب کارهای خود آگاهی نداریم و اغلب گرفتار می شویم. من که به شخصه در امور خداوندی بسیار دخالت نموده ام و چه حرفها و چه کارهای به نظر مضحک و کفرآمیز نگفته و انجام نداده ام. امیدوارم عاقبتم همچون Tantalus نشود. در اساطیر یونان ، تانتالوس پسر زئوس؛ خدای خدایان است. تانتالوس میرا بود اما با خدایان هم سفره بود و. مقامش از همه ی انسان ها بالاتر... اما به قول معروف کنجکاوی باعث دردسر است و) Curiosity killed the cat) ... تانتالوس خواست تا دانش لایتناهی خداوندان را بسنجد. پسر خود به اسم Pelops را می کشد و از گوشت او طعامی فراهم آورده و با آن از خدایان پذیرایی می کند. اما... اما خدایان به کار شنیع او پی می برند ؛ پسرش را به زندگی باز می گردانند و برای تنبیه  تانتالوس، او را از درختی سر و ته آویزان می کنند. تانتالوس تشنه و گرسنه در زیر درخت برکه ای آب می بیند و در  بالای سر خود درخت را که پوشیده از گلابی؛ انار ؛ انجیر و زیتون رسیده است. اما وقتی دستش به آب می رسد از نظر او محو می شود و یا وقتی دستش به میوه ها نزدیک می شود؛ بادی می وزد و شاخه های پربار از جلوی دست او دور می شوند...

بدینگونه تانتالوس تانتالایز شد... لغت تانتالایز (Tantalize) به معنای : سر دواندن و به بازی گرفتن کسی از این داستان گرفته شده...

به نظر شما در این داستان چه درسی نهفته است ای عبرت پذیرها؟؟؟

در ضمن یادآور شوم که تمام آنچه نوشته ام هدف آموزشی داشته و قصد دیگری در میان نیست!

بدرود

 

 

[ 92/08/25 ] [ 17:49 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

رمان تکوین شخصیت/ رمان موفقیت:Bildugsroman Novel

رمان تکوین شخصیت به رمانهایی اطلاق می شود که به رشد شخصی و آموزشی شخصیت اصلی داستان پرداخته اند. ریشه ی این واژه (Bildigsroman) آلمانی است که قسمت اول آن  (Bildungs) به معنی ساختار و قسمت دوم آن هم (Roman) به معنای رمان است. هرچند شاید اولین اثری که به این روش نوشته شده باشد را اغلب کتاب The History of Agathon نوشته ی (کریستوفر مارتین ویلند) بنامند ؛ اما این اثر (جان ولفگانگ ون گوته) یعنی Whilhelm Mister’s Apprenticeship بود که این رمان را از رشد فلسفی شخصیت اصلی به رشد شخصی او تغییر و توسعه داد و درواقع به این نوع رمان شهرت بخشید.

این نوع از رمان بیش از هرگونه رمان دیگری توجه خواننده را به سمت فرایند رشد و توسعه ی شخصی قهرمان اصلی داستان از اوان جوانی و خامی به دوران بلوغ روانی و احساسی جلب میکند (و از همین جهت نیز من به آن نام رمان موفقیت داده ام) این رشد و توسعه ی فردی و شخصی قهرمان داستان اغلب طبق یک الگو صورت می پذیرد و آن اینکه قهرمان داستان که جوان و خام و احساسی و باهوش است؛ خانه را ترک کرده خود را در معرض ماجراجویی ها قرار داده و با چالشهای فراوان روبرو می شود. می آموزد. اشتباه میکند و می آموزد. استعدادهای نهانش به وسیله ی بحران ها و چالش ها و عشق ورزی هایش محک میخورند و سرانجام با دست پر به منزل برمی گردد تا نشان دهد که چگونه منقلب گشته است!

برخی از این رمانها در انتهای داستان با مرگ شخصیت اصلی خاتمه می یابند و هدف اصلی زندگی او را ناتمام میگذارند. باید اشاره کرد که رمان نویسان انگلیسی این نوع رمانها چالشهای پیش روی قهرمان داستان را چالشهایی پیچیده و بیرونی قرار میدادند و این درحالی بود که رمان نویسان آلمانی اغلب بر چالشهای درونی و روانی قهرمان متمرکز بوده اند.

ماجراجویی های قهرمانان این رمانها را میتوان جستجویی برای معنای زندگانی در نظر گرفت که این خود وسیله ای میشود برای بیان نظرات اجتماعی و اخلاقی نویسنده از طریق به تصویر کشیدن در شخصیت قهرمان داستان!

این نوع رمانها تا سال 1860 بسیار محبوب بودند و در طول جنگهای جهانی به دلیل جنبش ضد آلمانی که به راه افتاده بود و همچنین ظهور بسیاری از روشهای نوین رمان نویسی؛ از محبوبیت آن کاسته شد.

...........................

نویسندگان برجسته این نوع رمان: چارلز دیکنز؛ جان ولفگانگ ون گوته؛ جیمس جویس؛ توماس مان؛ مارک تواین؛ کریستوفر مارتین ویلند

................................................................................

برخی آثار برجسته: ماجراهای هاکل بری فین (اثر مارک تواین)

آرزوهای بزرگ (اثر چارلز دیکنز)

جین آیر (اثر شارلوت برونته)

............................................................................................................................

دوستان عزیزم. هرچند جای سخن در خصوص این گونه رمان و نویسندگان آن و ساختار آنها و... بسیار است اما هدف من از انتخاب این مطلب فقط معرفی آن از جنبه ی ادبی نبوده است. بسیاری از اساتید موفقیت من به این مطلب اشاره کرده اند که داستان زندگی خود را آنطور که مایلید بنویسید. انگار بخواهید گونه ای از رمان تکوین شخصیت را برای خود بنویسید که البته نویسندگان بسیاری این کار را کرده اند و به آن autobiographical bildungsroman میگوییم. مانند اثر جیمس جویس (تصویر هنرمندجوان) و یا اثر سیلویا پلاث (Bell Jar)

راستی َشما رمان تکوین شخصیت خود را چگونه می خواهید بنویسید؟!

[ 92/06/10 ] [ 21:7 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

اولین مطلب وبلاگ تغییر یافته و من تغییر یافته!

انگلیسی زبانها عبارتی دارند که می گوید: ignorance is bliss  و این یعنی اگر در مورد چیزی ندانی و نسبت بدان جهالت داشته باشی؛ پس دیگر نمیتوانی در مورد آن نگرانی  به خرج  دهی!!!

بسیار خوب. حالا می خواهم چه بگویم؟

میخواهم در مورد مسائل بسیار مهمی با شما سخن بگویم.مدت بسیار زیادی است که مطلبی در وبلاگم منتشر نساخته ام و در این مدت ذهنم چنان درگیر بوده که به راستی فرصت پیدا نکرده ام مطب بنویسم. اما خوشبختانه دست پر بازگشته ام. امروز میخواهم در مورد حقیقت زندگی با شما سخن بگویم. دیگر به نظرم صرف صحبت از موفقیت سودمند نیست و به کار هم نمی آید. تازه اگر قرار باشد فقط از موفقیت سخن بگوییم احتمالا به تنها چیزی که نمی رسیم موفقیت است! این به نظر سخنی از آقای بروسلی باشد...

در مورد قانون جذب بارها و بارها با شما سخن گفته ام. اما انگار یک جای کار می لنگد اینطور نیست؟ انگار برخی چیزها در دست ما نیست و به اراده ی ما رقم نمی خورد. من خود به سبب پیام هایی که از شما مخاطبان عزیز بارها به صورت ایمیل و کامنت دریافت کرده ام بارها به این موضوع اندیشیده و پیگیر موضوع شدم. اساتید قانون جذب پس از فیلم راز چندین و چند فیلم دیگر نیز ساختند تا بگویند که صرف خیالپرازی کافی نیست... بگذریم قرار نبود در مورد این حرف بزنیم که!!!

حقیقت زندگی....

کاش میشد در مورد آن سخن نگفت تا سخن انگلیسی زبانها در مورد قانون جذب و موفقیت در زندگی مصداق پیدا کند ( چه بسا در زبان خودمان هم مصداق این عبارت پیدا شود اما اکنون در ذهن من نیست) ... زندگی هر چه که باشد باید پذیرفت که پر از پستی و بلندی است. روزی شادی ؛ روزی غم... و اگر از بدترین دیدگاه (شایدهم اصلا دیدگاه بدی نباشد) به آن بنگریم؛ زندگی پوچ و بی معنی جلوه کند. اما... حقیقت همین است. زندگی چنین است و انسان چنین... حال به طرح اساسی ترین سوال بشر می پردازیم: بودن یا نبودن؟؟؟ آیا زندگی ارزش این همه جنگیدن و تلاش را دارد؟!

اگر ندارد پس چرا خودکشی نکنیم؟ اگر دارد پس چرا زندگی نمی کنیم؟

آیا زندگی شما هم تکرار است و تکرار و تکرار؟ شنبه؛ یکشنبه، دوشنبه؛ سه شنبه، چها ر شنبه؛ پنج شنبه؛ جمعه؛ شنبه؛ یکشنبه؛ دوشنبه؛ سه شنبه؛ چهارشنبه، پنج شنبه ؛ جمعهٰ شنبه ..... ؟؟؟

از خود سوال کنید. شجاع باشید و به همه چیز ( به همه چیز) شک کنید!

این گفتار من بسیار خطرناک جلوه میکند. اما حقیقت این است. ای راه جویان راه حقیقت!!!

میخواهم دیگر ادامه ندهم و از این بیشتر پرده ی حقیقت را کنار نزنم ( حال نمیگویم خودم به حقیقت مطلق دست یافته ام.  بعدا نرید پیام بدید که نگاه کن چقد مغروره و... نه! من هم یک انسانم و قصدم در این جا درس دادن به شما نیست؛ بلکه تسهیم دانش است اگر قابل بدانید) میخواهم شما را به دنیای ادبیات ببرم. جایی که کسانی بهتر از من در مورد مطالب بالا سخن گفته اند. در آنجا دمی بیاساییم و فلسفه ی درست زندگی را برای خود و ذهن خود انتخاب کنیم شاید که گشایشی در راه برخی از ما حاصل شود.

اکنون میخواهم ذهن شما را به اسطوره شناسی یونان بکشانم. به هومر و آن ایلیاد و ادیسه ای که سخن از خدایان و نیمه خدایان و بشر کرد و افسانه هایی که شالوده ی تمدن امروز اروپایی را تشکیل دادند. میخواهم شما را به فلسفه ی پوچی بکشانم...

زندگی چیست؟

یک خواب پریشانی

که نه پیداش سری هست ونه سامانی

جنبش بیهده ای در پی موهومی

رفتن بی غرضی از پی فرمانی!

راه دوری که برقصند و برقصانند

اندر آن راهت غولان به بیابانی

هر زمان آرزویی؛ هیچ زمان وصلی

پس یکی رشته ی طولانی حرمانی!!!

(دکتر مهدی حمیدی)

........................................................

آیا زندگی چنین مینماید؟؟؟

یا آیا به قول خواجه ی شیراز:

جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است/ هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق

 

دوستان! در اساطیر یونان پادشاه کورینث به نام سیسیفوس پس از مرگش محکوم می شود تا ابد قطعه سنگ بزرگی را تا بالای کوه با غلتاندن ببرد و بعد از اینکه به مقصد رسید طبق خواست خدای خدایان ( زئوس) سنگ به نقطه اول کوه باز میگردد و او مجبور است دوباره از نو شروع کند. دلیل این مجازات او چنین ذکر شده که از خدایان سرپیچی کرده... من در جایی خواندم که زئوس را با دختر یکی از پادشاهان دیگر دیده ( زئوس خیلی نادرست بوده و بسیار بسیار معشوقه داشته مثلا دختر خودش؛ خواهر خودش؛ نتیجه ی خودش!!!) سیسیفوس خود را ملزم میداند که به پدر دختره گزارش دهد. سپس زئوس در صدد جبران و مجازات اوست. سیسیفوس میخواسته زنش را امتحان کند و به او میگوید پس از مرگش جسد او را در میدان اصلی شهر بگذارد. پس از اینکه میمیرد زنش چنان کند و سیسیفوس که به پیش خدای مردگان و زیرزمین رفته از او میخواهد تا دوباره به او فرصت زندگی دهد و بازگردد تا زنش را تنبیه کند که آنقدر گستاخ بوده؛ درخواستش اجابت میشود و به زندگی باز میگردد اما دیگر قصد بازگشت ندارد و چندین و چند سال بر خلاف خواست خدایان از زندگی لذت کامل میبرد ( در واقع آنقدر تشنه ی زندگی است که به قول معروف امروزی با این حقه خدایان را می پیچاند و دور میزند)  تا اینکه او را با توسل به زور میبرند و در آن دنیا مجبور میکنند تا ابد با آن سنگ بالا و پایین کند تا حساب کار دستش بیاید...

....

این افسانه را نویسنده ی فرانسوی و برنده ی جایزه ی نوبل؛ آلبر کامو؛ در مقاله ای به نام افسانه ی سیزیف بسار زیبا مورد بحث قرار داده که توجه شما را بدان جلب می کنم:

.............................................................................

افسانه سیزیف ( سیسیفوس)

ترجمه: وحيد مواجي

.....................................................................................................................

خدايان سيزيف را محکوم کرده بودند که دائما سنگي را به بالاي کوهي بغلتاند، تا جائيکه سنگ بخاطر وزنش به پايين مي افتاد.   آنها به دلائلي فکر مي کردند که تنبيه وحشتناک تري از کار عبث و بي اميد وجود ندارد.

اگر کسي به هومر معتقد باشد، سيزيف خردمندترين و محتاط ترين موجودات فاني بود. هرچند، بنا بر روايتي ديگر، او مايل بود تا حرفه راهزني را بيازمايد. من تضادي در اين امر نمي بينم. عقايد تلفي وجود دارد که چرا او کارگر پوچ و عبث جهان زيرين شد . اولا، او متهم به سبک سري در رفتار با خدايان است. او اسرار آنان را دزديد. اگينا، دختر اسوپوس، توسط ژوپيتر(مرادف رومی زئوس )  ربوده شد. پدرش از ناپديد شدن او به هراس آمده و به سيزيف شکايت برد. او که از جريان ربودن باخبر بود، به اين شرط حاضر شد ماجرا را بگويد که اسوپوس به قلعه کورينث، آب برساند. به خاطر آذرخش هاي آسماني، او برکت آب را ترجيح داد. به همين دليل او در جهان زيرين تنبيه شد. هومر همچنين مي گويد که سيزيف، مرگ را در زنجير کرده  بود. پلاتو نمي توانست منظره فرمانروايي ويران و ساکت او را تحمل کند. او خداي جنگ را گسيل داشت تا مرگ را از دستان اشغالگر آزاد سازد.  گفته مي شود که سيزيف وقتي نزديک به مرگ بود، بطور بي ملاحظه اي مي خواست عشق زن خود را بيازمايد. او به زنش فرمان داد که بدن دفن نشده او را در وسط ميدان عمومي قرار دهد. سيزيف در جهان زيرين بيدار شد و آنجا درحالي که از فرمانبرداري بسيار متضاد با عشق انساني رنج مي برد، اين اجازه را از پلاتو گرفت که به زمين برگردد تا زن خود را ملامت کند. ولي وقتي دوباره چشمش به دنيا باز شد، از آب و خورشيد، سنگ هاي گرم و دريا لذت برد، ديگر نمي خواست به آن تاريکي دوزخ وار برگردد. فراخواني ها، علائم خشم و اخطارها هيچ کدام کارگر نيفتاد. سالهاي زياد ديگري را هم با انحناي خليج، درياي تابان و لبخند زمين زندگي کرد. حکمي از جانب خدايان ضروري به نظر مي رسيد. عطارد آمد و گريبان مرد گستاخ را گرفت، او را از لذات خود جدا ساخت و به زور به جهان زيرين برد، جائي که سنگش انتظار او را مي کشيد.

تا حالا دريافته ايد که سيزيف، قرمان پوچي است. او همانقدر که لذت مي برد، عذاب مي کشد. تمسخر خدايان از جانب او، نفرت او ازمرگ و اشتياق او براي زندگي، آن مجازات وصف ناشدني را براي او به ارمغان آورد که تمام وجودش بايد براي انجام دادن هيچ، بکار رود. اين هزينه اي است که بايد براي اشتياق به زندگي پرداخته شود...چيزي از دنياي زيرين درباره سيزيف به ما گفته نشده است....

               افسانه ها براي تصورات بوجود مي آيند تا در آنها روح بدمند. در مورد اين افسانه، تمام تلاش يک شخص براي بالابردن يک سنگ عظيم، چرخاندن آن و هل دادن آن به سمت بالا روي يک سطح شيب دار براي چرخاندن آن و هل دادن آن به سمت بالا روي يک سطح شيب دار شانه هايي زير توده اي از خاک، پاهاي از هم وارفته، شروع  دوباره با بازوان گشاده و تمام امنيت انساني دستان پينه بسته را مي توان ديد. در پايان تلاش بي پايان او در فضا و زمان بي نهاايت، هدف برآورده مي شود. آنگاه سيزيف مي بيند که سنگ در چند لحظه به سمت دنياي پائين تر مي غلتد و به جايي مي رود که دوباره بايد آنرا به سمت قله راند. او دوباره به پائين برمي گردد....

در طي اين بازگشت، اين وقفه، است که سيزيف نظر مرا به خود جلب مي کند. صورتي که بدين حد به سنگ ها نزديک است و رنج مي کشد، خودش اکنون سنگ شده است! مردي را ببينيد که با گامهايي سنگين و درعين حال شمرده به عذابي بازمي گردد که هيچگاه پايان آنرا نخواهد دانست. آن موقع مثل مکثي که با رنج او فرا مي رسد، زمان هوشياري است. در تک تک آن لحظات که او ارتفاعات را ترک مي کند و تدريجا به کنام خدايان کشيده مي شود، مافوق سرنوشت خود قرار دارد. او از سنگ خود سخت تر است.

 

اگر اين افسانه غم انگيز است، بخاطر اينست که قهرمان آن هشيار است. در واقع اگر در هر قدم، اميد موفقيت به او دلگرمي مي دهد، شکنجه اي وجود دارد؟ کارگر امروزي، در هرروز زندگي اش کار يکساني مي کند و سرنوشت او کمتر از سرنوشت سيزيف، پوچ نيست. ولي فقط در لحظات نادري، غم انگيز مي شود که هشياري وجود دارد. سيزيف، کارگر خدايان، ناتوان و سرکش، تمام جزئيات وضعيت تأسف آور خود را مي داند: اين چيزي است که درطي هبوط خود به آن مي انديشد. روشن بيني که قرار بود شکنجه او باشد، به تاج پيروزي او تبديل مي شود. هيچ سرنوشتي وجود ندارد که نتوان با استهزا بر آن فائق آمد.

  بنابراين اگر هبوط، بعضي مواقع با غضه همراه بود، مي تواند با شادي نيز همراه باشد. اين حرف زيادي نيست...

باز هم من سيزيف را تصور مي کنم که به سوي سنگ خود برمي گردد و غصه دوباره آغاز مي گردد. وقتي تصورات زمين در حافظه حک مي شوند، وقتي خاطرات شادي دست از سر آدم برنمي دارند، قلب انسان، سودازده  مي شود:  اين پيروزي سنگ است، اصلا خود سنگ است. اندوه بيکران را نمي توان تحمل کرد. اين ها، شبهاي گتسمان ما هستند. ولي حقايق نابود کننده، اگر تصديق شوند، کشنده خواهند بود. بنابراين اديپ در آغاز بدون اينکه بداند تسليم قسمت است. ولي از لحظه اي که آگاه مي گردد، تراژدي او آغاز مي شود. در همان لحظه، کور و بي اميد، در مي يابد که تنها حلقه متصل کننده او به جهان، دستان آرام دختري است. آنگاه نکته شگرفي طنين انداز مي شود: “ عليرغم اين همه کارهاي شاق، سن زياد و اصالت روحم مرا به اين نتيجه مي رساند که همه چيز خوب است”. لذا اديپ سوفوکل، مثل کيريلف داستايفسکي نسخه پيروزي پوچ و بي معني را مي پيچد. خرد باستان، شجاعت مدرن را تأييد مي کند.

کسي، پوچي را در نمي يابد مگر اينکه وسوسه شود تا دستورالعملي براي شادي بنويسد.

“چي! با اين روشهاي مبتذل؟"

با اين حال دنيايي وجود دارد. شادي و پوچي، دو پسر يک زمين هستند. آآنها جدايي ناپذيرند. اشتباه خواهد بود اگر بگوييم که لزوما شادي از کشف پوچي سرچشمه مي گيرد. همچنين اگر بگوييم ازبين رفتن پوچي، ناشي از شادي است. اديپ مي گويد “من نتيجه مي گيرم که همه چيز خوب است” و اين جمله مقدس است. اين جمله در جهان وحشي و محدود انسان طنين انداز مي شود. به ما مي آموزد که “همه”، خسته کننده نيست و نبوده است. از اين دنيا، خدايي را بيرون مي اندازد که با ناخشنودي و ترجيح رنج بيهوده به آن وارد شده بود. از قسمت، يک مسأله انساني مي سازد که بايد با انسان ها همنشين شود.

 

تمام شادي خاموش سيزيف، در اين امر فته است. قسمت او، مال خودش است. سنگش نيز همينطور. مرد نااميد وقتي به شکنجه خود مي انديشد، تمام خدايان دروغين را سرجاي خود مي نشاند. درجهاني که ناگهان به سکوت خود بازگشته است، ده ها هزار صداي کوچک سرگردان برمي خيزد. نداهاي ناخودآگاه و مخفي و دعوت ها از هرطرف، بازگشت ضروري و هزينه پيروزي هستند. بدون سايه، خورشيدي نخواهد بود و شناختن شب واجب است. انسان نااميد مي گويد “آري” و لذا تلاش هايش ازين پس بي پايان خواهد بود. اگر قسمت شخصي وجود داشته باشد، سرنوشت بالاتري وجود نخواهد داشت يا حداقل سرنوشتي وجود دارد که او نتيجه مي گيرد ناگزير و پست است. اما در مورد باقي مطالب، او درمي يابد که خداوندگار روزگار خود است. در آن لحظه ظريف، نظري به عقب بر زندگي خود مي اندازد، سيزيف که به سوي سنگ خود برمي گردد، در آن چرخش ناچيز، او به آن اعمال نامرتبطي که سرنوشت او را تشکيل داده اند، توسط او بوجود آمده اند و در سايه حافظه او ترکيب شده اند و با مرگ او مهر و موم شده اند مي انديشد. بنابراين، بشر، متقاعد به اينکه تمام سرچشمه هاي اين اتفاقات، انسان است، انسان نابينايي که مشتاق دانستن اين است که چه کسي مي داند شب، انتهايي ندارد، همچنان در حرکت است. سنگ همچنان مي چرخد.

من سيزيف را در پايين کوه رها مي کنم! انسان هميشه راه خود را مي يابد. ولي سيزيف صداقت بالاتري را آموزش مي دهد که خدايات را نفي کرده و سنگ ها را مي چرخاند. او همچنين نتيجه مي گيرد که همه چيز خوب است. اين جهان از اين پس بدون خدا، به نظر او نه بي حاصل است و نه پوچ. هر اتم آن سنگ، هر تکه آن کوهستان غرق در شب، براي خود دنيايي است. فقط تلاش براي غلبه بر ارتفاع، براي ارضاي قلب انسان کافي است. بايد سيزيف را شاد بپنداريم.

 

آلبر کامو

ترجمه از فرانسوي: ژاستين اوبراين، 1955

...............................................................................................................................

خوب دوستان من ...

ای سیسیفوسهای دنیای پوچ و بی معنی و تشنگان زندگی و مشتاقان انتقام از این پوچی و خدایی که ما را به این جا فرستاد.

دلتان میخواهد چنین باشید؟ مانند سیسیفوس؟

من که خیلی آرزو دارم بتوانم مانند او سر خدا را کلاه بگذارم و به زندگی بازگردم و داد بزنم میخواهم بیشتر زندگی کنم. بیشتر لذت ببرم. بیشتر عشق بورزم...  بیشتر اشتباه کنم!

من هنوز هدفهای زیادی دارم که میخواهم به آنها دست یابم. درست است که ما را اینگونه خلق کردی که در خلقت تو سرگردانیم و در خود و در تو نیز! اما بگذار تا مانند سیزیف کنیم...

دوستان! آلبر کامو برخلاف آنچه که گاهی در موردش گفته شده؛ پیامبر پوچی نیست. هرچند به جنبش ابسوردیسم کمک کرده باشد اما خود بارها گفته که سعی او ایستادگی در برابر پوچ گرایی است. انسان وقتی به نقطه ی پایان میرسد میگوید مرا بازگردانید تا دوباره شروع کنم. اینبار میدانم چه کنم. شاید مصداق این داستانها و گفته ها را در کتب آسمانی هم بتوان پیدا کرد اما لطفا آن مصداقها را برای خود نگه دارید و برای من نفرستید که چرا به جای این همه داستان بافی یک جمله را نیاوردی و خلاص؟؟

بگذارید تا داستان اینجوری بیان شود... ( قابل توجه بعضی از بازدیدکنندگان وبلاگ؛ با احترام کامل به عقایدشان)

من میخواهم اکنون به زندگی سلام کنم و داد بزنم

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

و به قول ماموستای بزرگ کورد هه ژار یادمان باشد:

مانند عقاب بلندپرواز باشیم که چگونه زندگی کردن برایش مهم است و نه چقدر زندگی کردن!

زندگی تکرار تکرار تکرار شاید باشد. شاید جنبه ی منفی بسیار داشته باشد. اما من آنها را می بینم. میشنوم. احساس میکنم گاهی انجام میدهم. اما دلم از جنبه های مثبت هم میخواهد. زیاد هم میخواهد. میخواهم زمین جای بهتری برای زندگی کردن باشد و فقط زنده نباشم و زندگی کرده باشم و پس از مرگم ( به قول انسان بزرگی که میگفت) بتوانم به خود اجازه دهم وصیت کرده باشم روی سنگ قبرم بنویسند : اینجا انسانی آرمیده است که متاسف نبود!

 

 

 

[ 92/05/31 ] [ 20:33 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

تغییر وبلاگ به ترکیبی از ادبیات انگلیسی و موفقیت ؟
با درود. در نظر دارم وبلاگ را به گونه ای اساسی تغییر دهم (همانطور که در پست پیشین نیز نوشتم) و این تغییر به گونه ای است که همگان را شگفت زده خواهد کرد. نظر شما چیست؟ اگر در مورد ادبیات انگلیسی نیز بنویسم. با اشاره ای به داستانها و نمایشنامه ها و شعرها و رمانهایی که موفقیت درونمایه ی آنهاست... ادبیات موفقیت واژه ای است که من آن را برایش به کار می برم. و شاید اسم وبلاگ را نیز به ادبیات موفقیت تغییر دادم. لطفا نظرات خود را با من در میان بگذارید.

با آرزوی سربلندی شما

بدرود

[ 92/03/12 ] [ 11:12 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

جمله!...
"Feeling sorry for yourself, and your present condition, is not only a waste of energy but the worst habit you could possibly have
احساس تاسف برای خود و موقعیت کنونی خود نه تنها تلف کردن انرژی است بلکه بدترین عادتی نیز هست که می توانید داشته باشید!
دیل کارنگی ۱۸۸۸-۱۹۵۵

[ 91/04/12 ] [ 20:42 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

در قلمرو سکوت...

در برابر هر انسانی راهی قرار گرفته است،

و راه هایی و بازراهی...

و روح بزرگ راه بزرگ را پی می گیرد

و روح حقیر،کورمال، کورمال راه حقیر را انتخاب می کند

و در این بین دشت های مه آلود گسترده اند

و دیگر مردمان در این دشت ها می روند و می آیند،

اما در برابر هر انسانی راهی بزرگ آغوش بازکرده است

و نیز راهی حقیر

و هرکسی خود تصمیم می گیرد در چه راهی قدم بگذارد

جان اگزونهم

کتاب در قلمرو سکوت / ویجی اسواران

[ 91/03/14 ] [ 21:29 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

دنیایی که تو می سازی

امروز حواسم پیش حرفهای یکی از دوستام بود، یکه خوردم و به ذهنم خطور کرد که این پست را بنویسم.

بسیاری از دوستان؛ من را شماتت کرده اند که در دنیای واقعی زندگی نمی کنم و در ماوراء سیر می کنم. اتفاقات دنیا برای من مهم نیستند و به آرمان شهر خودم می پردازم و فکر می کنم. جنگ؛ خونریزی و بدبختی انسان ها را نمی بینم و نادیده می گیرم و گاهی هم خودم از دید آن ها به خود نگریسته ام... اما...

اما کارهایی که من می کنم طبق آموزه هایی است که از اساتیدم یاد گرفته ام... می دانم اگر به آن حوادث گوش دهم و واکنش نشان دهم، احساس دهم و فکر کنم؛ آن ها را تشدید کرده ام و قوت بخشیده ام.

بسیاری از افراد به وضع زندگی خود نگاه می کنند؛ آرزوها و اهداف خود را در سر دارند ولی بر روی کاغذ ندارند؛ فکر می کنند و بدون برنامه و هدف مکتوبی پیش می روند...در دنیای واقعی گام بر می دارند... بدون آنکه در دنیای رویاها سیری کرده باشند... به نتیجه هم نمی رسند و تعجب می کنند!

کسانی که دم از انسانیت و روشنفکری می زنند ولیک بویی از آن نبرده اند. کسانی که فکر می کنند کمک کردن به بشریت از طریق نگریستن صرف به مشکلات است! کسانی که در جنبه ی قضایا همیشه نخست جانب منفی را انتخاب می کنند... آنان که به قوانین طبیعی و ثابت کائنات نیز کافرند!

به راستی دنیای واقعی ما چیست و چگونه ساخته شده است؟ همین افکار و همین شماتت ها مرا به سوی مقاله ای کشاند که توسط دکتر فرامرز کوثری در مجله ی شماره ی 233 موفقیت در بخش تلنگری بر روح، چاپ شده است... آن را خواندم و کیف کردم... داستان های خدا مراد...:

................................................

فرض کن دنیای اطراف تو موجودیتی است که بی نهایت فرم و شکل ممکن می تواند اختیار کند و منتظر است تا تو به آن توجه کنی . به محض این که تو به زمان حال بیایی و روی دنیای اطراف خودت متمرکز شوی، بسته به سطح آگاهی و میزان هشیاری تو، این موجودیت هزار فرم، تغییر شکل می دهد و طوری می شود که با حواس جمعی این لحظه تو بخواند. بنابراین دنیا چیز جدیدی می شود که تو به عنوان ناظر آن را هر لحظه می سازی!

.....................................................................

اگر می خواهی دنیایت را عوض کنی، شرط اولش این است که در زمان الان زندگی ات و همین جایی که الان هستی، بیدار شوی و در این بیداری به طور مستمر اقامت کنی. هر فکری که ناخواسته حواس تو را پرت می کند میخی است که تو را به همان دنیای قبلی ات میخکوب می کند. اگر می بینی یک نفر سالهاست که دنیایش عوض نمی شود و بلاهای مشابه و یکسان، به صورت دائم بر سرش نازل می شود؛ بدانید که تنها دلیلش خود اوست که به فکر و ذهنش اجازه جولان و حکومت بر وجودش را داده است. او کافی است مدتی فکر و ذهن و نجواهایش را خاموش کند و در سکوت به الان زندگی اش دقیق شود. به تدریج لنگرها برداشته می شوند و میخ ها شل می شوند و در لحظه ای که چندان هم طول نمی کشد،او به هر نقطه ای که دلش طلب کند جابه جا می شود. دنیایش هم مطابق آن تغییر می کند و خود او هم به عنوان بخشی از دنیایش دگرگون می شود.

.................

دنیای آشنای قبلی اش چه می شود؟:

-      در حالت جدید آن دنیای دیگر آشنا نیست. اما وجود دارد و او همیشه می تواند با مراجعه به آن نقطه دوباره دنیایش را همان شکلی بسازد!

..............................................................................

[ 91/03/09 ] [ 20:18 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

چگونه باشیم؟

به نام نیروی برتر کائنات

می دانم دنیایم را خودم می سازم و اگر مایل باشم، قادر به دوباره سازی دنیاهای پیشین خویشتنم.

می دانم آنچه در گذشته آرزویش را داشته ام،منتظر نیم نگاهی از جانب من است تا آن را به دست آورم.

وجود خویش را در لحظه ی کنونی قبول دارم و می خواهم در جهت بهبود وضع آن (چه جسمی و چه روحی) بکوشم و خواهان ترقی آن هستم!

از کائنات و نیروی برتر سپاسگزارم و قدر دان تمامی چیزهایی هستم که دارم،داشته ام و خواهم داشت.

هر روزه به اهدافم فکر می کنم و داشتن آنان را احساس می کنم و این طریقت را یک اصل می شمرم تا به گونه ای زندگی کنم که در قلبم ایمان را ایجاد می کند!

...هنگامی که هدفم را مجسّم می کنم،دنیایم آن می شود،احساس می دهم و جذبش می کنم...

به خاطر وجود قانون جذب و کارکرد آن در زندگی ام سپاسگزارم!

[ 91/03/09 ] [ 20:16 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

ناپلئون هیل:

,Dear
Remember, the thoughts that you think and the statements you make regarding yourself determine your mental attitude. If you have a worthwhile objective, find the one reason why you can achieve it rather than hundreds of reasons why you can't

Napoleon Hill
1883-1970, Author of Think and Grow Rich
ع

عزیز!

به یاد داشته باش افکاری که راجع به خودت در سر داری و جملاتی راجع به خودت که می سازی گرایش ذهنی تو را مشخص می کنند. اگر هدفی ارزشمند داری به جای یافتن صدها دلیلی که نمی توانی به آن برسی به آن یک دلیلی فکر کن که  چرا می توانی به آن دست یابی!

ناپلئون هیل

نویسنده ی فکرکنید و ثروتمند شوید (۱۸۸۳-۱۹۷۰)

[ 91/02/13 ] [ 13:4 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

Let Love be Your God”

Love, and let
Love be your God.
Pray to Love.
Worship Love.
Sing to Love.

Meditate on Love.
Walk with Love.
Talk with Love.
Look with Love.
Listen with Love.

Dedicate your
Life to Love.
Dedicate your
Relationships to Love.
Dedicate your
Work to Love.

Love, and let
Love be your God.

[ 90/10/04 ] [ 16:44 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

دکترفرانکل میگه:

Everything can be taken from a person but one thing: the last of human freedoms - to choose one's attitudes in any given set of circumstances, to choose one's own way

Dr.Victor Franckle"

[ 90/08/22 ] [ 18:15 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

It's not about the money....

 One of the key concepts to creating wealth is to understand that money is not the goal. That's right, I said, money is not the goal.

Frequently people will tell me that they want to make money. However, I know it is not money they are really after. It is the things that money can buy and the freedom of time to do what they really want. While you may think this is an insignificant difference, it is actually the reason so many people never become wealthy.

Most of us were taught throughout our childhood that the whole point of making money is to sock it away and build our own 'nest egg'. We think of this as a type of insurance against bad fortune, accidents or old age when we can no longer work. The wealthy know that money only works when it is in motion - not when it's sitting in a bank account. You must understand that wealth is an ongoing journey of growth and circulation and if that circulation is stopped, then the flow of money will cease.

While it may seem that there are many roadblocks on your journey to wealth, the only real obstacle is what you believe, think, and feel about money. Most of us were raised with the cliché "Seeing is Believing" which is a skeptical and negative view of life. Still, we hear it our whole lives until it becomes a part of our thought process without our even realizing it. Wealthy people understand that this cliché is exactly backward - you must believe in what you can achieve before you will see it happen in your life. They know that "Believing is Seeing." The only thing that separates a millionaire from you right now is a wealthy mindset and the foundation of that mindset is belief.

Does this mean that the wealthy have some special skill or knowledge? No - but they do possess some key characteristics that help them become wealthy.

The first of these characteristics is a willingness to listen to their own heart. If you could become wealthy by listening to the masses, then the masses would be wealthy and they are not. It is a natural tendency to ask the opinions of those we love or respect. Unfortunately, we listen to their comments and biases not taking into account the results in their own lives. We make a decision to listen based on our emotional attachment rather than by looking at what they have achieved. How can anyone who has not accumulated wealth advise you on how to do it? They can't.

A second characteristic of the wealthy is the ability to act when opportunities present themselves. Opportunity is often imagined to be something that you can't miss or pass up. However, I know from personal experience that opportunity is often only a whisper that comes during some of the most trying times of life. If you read the life stories of very wealthy and successful people, you will frequently find they were fired from jobs, kicked out of school or dealt with significant personal tragedies that other people would view as devastating. Instead, they viewed the challenges as opportunities and prospered.

The wealthy also understand that wealth is an ongoing process. It is not a destination you arrive at one day and then stop. It is also rarely accomplished overnight - although it can occur in a short period of time. However, if you gain wealth before you have gained a wealthy mindset then you are in danger of losing that wealth forever. We have all heard of those that win the lottery only to be near penniless a few years later. Since they were  never taught to think wealthy, they have very little chance of achieving wealth that lasts and ultimately they lose what money they have.

Those with a wealthy mindset do what they love - and make money at it. Often I see individuals who are seeking wealth like it's something outside that they have to search for. In reality, wealth exists within you. You have activities and hobbies that you love and you can make these into your business if you choose to. Those who are successful and create a great deal of wealth do so because they are doing something they love. The money follows and is just a logical result of them realizing their dream. Money is not the dream.

Whether you grow up in the worst circumstance or have every advantage, you have the exact same potential inside of you to create the life you want. No matter how many times you read or hear someone talk about how to become wealthy, your life will never change until you believe that it can - Believing is Seeing.

To your success,
Bob Proctor

[ 90/08/19 ] [ 18:2 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

من رویايی دارم............ I have a dream
اين روزها روزهاي انتخاب رشته ي دانشگاههاست وخاطرات جالبي برا آدم زنده ميشه!!!

جالبه گفتم خاطرات....

هالي كاو...خاطرات!!!

ويجي اسواران در كتاب در قلمرو سكوت ميگه: عمل بدون بينش به سطح يك خاطره نزول ميكند!

چه عمل هاي بي بينشي داشتيم...

البته همش هم اينجوري نيست قبوله!

اما دوستان من كه تووي اين بحبوحه ي كنكور و انتخاب رشته و... نقشي داشتم ميخوام براتون يه چيزايي بگم:

چند نفر بودن كه براي رشته هاي دانشگاهي خود حتي كمترين اطلاعات رو نداشتن؟

چند نفر بودن كه تازه بعد از وارد شدن به دانشگاه فهميدن چه خبره؟؟

چند نفر بودن كه...؟

اولين دشمن ما جهل ميباشد....بي خبري از اينكه چه قدرتي داريم...كي هستيم...

چه عقايد محدود كننده اي هم كه نداريم

۱-من خود را دوست ندارم

۲-من شايستگي اش را ندارم

و...

اين عقايد ما را از دست يابي به روياهايمان باز ميدارند...

خيلي از اونايي كه كنكور قبول نشده بودند يا ميشد عدم اعتماد به نفس رو تووي چشماشون خوند به دليل اين عقايد نهان كه دكتر جو ويتالي به آنها ميگه سارقان شب!!

به دليل اين عقايد مخوف...نتوانسته بودند!

روياي من اين است كه روزي نسل بعد ما چنان باشد كه نتواند نتواند!!!

يعني همه اش بتواند...

مي خواهم اين عقايد اگر در خودمان ريشه كن نشوند ديگر در فرزندانمان نباشند...

من رويايي دارم...

جهاني پر از خوبي و توانايي هاي بالقوه ي انساني و مغزي با كاركرد و توانايي خدادادي ۱۰۰درصد و احساسات پاك و خالص و بهشتي!!! تا باشد به آنجا رسيم....

[ 90/06/20 ] [ 18:34 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

120قانون اساسی:(برایان تریسی)....
۱۱):قانون علّت ومعلول:

هرچیزی به دلیلی رخ می دهد.برای هر علّتی معلولی هست و برای هر معلولی علّت یا علّت های بخصوصی وجود دارد،چه از آنها اطلاع داشته باشید چه نداشته باشید. چیزی به اسم اتفاق وجود ندارد!

2):قانون ذهن:

همه ی علّت ها و معلولها ذهنی هستند . افکار شما تبدیل به واقعیّت می شوند. افکار شما آفریننده اند.شما تبدیل به همان چیزی می شوید که درباره ی آن بیشتر فکر می کنید.

همیشه درباره ی چیزهایی فکر کنیدکه واقعا طالب آنها هستید و از فکر کردن درباره ی چیزهایی که خواستار آنها نیستید،اجتناب کنید!

3):قانون عینیت یافتن ذهنیّات:

دنیای پیرامون شما تجلّی فیزیکی دنیای درون شماست. کار اصلی شما در زندگی این است که زندگی مورد علاقه ی خود را در درون خود خلق کنید. زندگی ایده آل خود را با تمام جزئیات آن مجسم کنید و این تصویر ذهنی را تا زمانی که در دنیای پیرامون شما تحقق پیدا کند،حفظ کنید.

4):قانون رابطه ی مستقیم:

زندگی بیرون شما بازتاب زندگی درونی شماست. بین طرز فکر و احساسات درونی شما از یک طرف و عملکرد و تجارب بیرونی شما از طرف دیگر رابطه ی مستقیم وجود دارد.

5): قانون باور:

هرچیزی را که عمیقا باور داشته باشید،برایتان به واقعیت بدل میشود. شما آنچه را که می بینید،باور نمیکنید بلکه آن چیزی را می بینید که قبلا به عنوان یک باور انتخاب کرده اید!

پس باید:

-باورهای محدودکننده ای که مانع موفقیّت شما هستند را شناسایی کنید.

-آنها را از بین ببرید.

6): قانون ارزش ها:

نحوه ی عملکرد شما همیشه با زیربنایی ترین ارزشها و اعتقادات شما هماهنگ است.

آنچه براستی ارزهایی که به آنها اعتقاد دارید را بیان می کند، ادعاهای شما نیست،بلکه گفته ها،اعمال و انتخابهای شما به ویژه در هنگام ناراحتی و عصبانیّت است!

7): قانون انگیزه:

هرچه می گویید یا انجام میدهید از تمایلات درونی،خواسته ها و غرایز شما سرچشمه میگیرد.

این کار ممکن است به صورت خودآگاه و ناخودآگاه انجام شود.

رمز موفقیّت دو چیز است:

-تعیین اهداف و برنامه ریزی برای آنها

-مشخص کردن انگیزه ها

8):قانون فعالیّت ذهن ناخودآگاه:

ذهن ناخودآگاه شما موجب میشود که همه ی گفته ها و اعمالتان مطابق با الگویی انجام پذیرد که با تصویر ذهنی  وباورهای زیربنایی شما هماهنگ است.ذهن ناخودآگاه شما بسته به اینکه چگونه آنرا برنامه ریزی میکنید،میتواند شما را به پیش ببرد ویا از پیشرفت باز دارد!

9):قانون انتظارات:

اگر با اعتماد به نفس انتظار وقوع چیزی را داشته باشید،در جهان پیرامونتان امکان وقوع پیدا میکند.

شما همیشه هماهنگ با انتظاراتتان عمل می کنید و انتظارات شما بر رفتار و طرز برخورد اطرافیانتان تاثیر میگذارد.

10):قانون تمرکز:

هرچیزی که ذهن خود را به آن مشغول سازید،در زندگی واقعیت پیدا می کند. هر چیزی که روی آن تمرکز کنید و مرتبا به آن فکر کنید در زندگی واقعی شکل می گیرد و گسترش پیدا می کند.بنابراین باید فکر خود را برچیزهایی متمرکز کنید که در زندگی واقعا طالب آنها هستید.

11):قانون عادت:

حداقل 59٪از کارهایی که انجام می دهید،از روی عادت است،خواه عادت های مفید وخواه عادتهای مضر.

شما می توانید عادتهایی که موفقیّت تان را تضمین می کند،در خود پرورش دهید. به این صورت که تاهنگامی که رفتار مورد نظر به صورت اتوماتیک و غیر ارادی انجام نشوند، تمرین وتکرار آگاهانه و مدام آنرا ادامه دهید.

12):قانون جذب:

شما مرتبا افکار،ایده ها و موقعیتهایی را که با افکار غالب شما هماهنگ هستند به خود جذب می کنید،خواه منفی،خواه افکار مثبت!

شما می توانید بهتر ازاینکه هستید باشید،ثروتمندتر از اکنون باشید و توانایی های بیشتری داشته باشید چون می توانید افکار غالب خود را تغییر دهید.

13):قانون انتخاب:

زندگی شما نتیجه ی انتخابهای شما تا این لحظه است و چون همیشه در انتخاب افکار خود آزاد هستید،کنترل کامل زندگی تان و آنچه برایتان رخ وی دهد،در دست شماست!

14):قانون تفکّر مثبت:

برای موفقيّت و شادی درتمام جنبه های زندگی،تفکر مثبت امری ضروری است.

شیوه ی تفکّر شما نشان دهنده ی ارزش ها،اعتقادات و انتظارات شماست!

15):قانون تغییر:

تغییر غیر قابل اجتناب است و چون با دانش روز افزون و تکنولوژی رو به پیشرفت هدایت می شود،با سرعتی غیر قابل قیاس با گذشته،درحال حرکت است. کار شما این است که استاد تغییر باشید نه قربانی آن!!!

........................

بقیه اش رو هروقت درخواست بدین مینویسم!

[ 90/06/20 ] [ 18:25 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

سن و سال....!!!
دقت کرده اید که خیلی ها همیشه در مورد سن و سال حرف میزنند و نگرانند و مهمترین چیز برایشان و ملاک سنجش عقل و...برایشان در زندگی است؟؟؟

در کتاب لطفا گوسفند نباشید بخوانید ببینید چی نوشته؟!!!

میگه اینگونه انسانها سفر گِل میکنند چون روزی به دنیا میان و بدون اینکه نامی از خود به جا بگذارند میمیرن وانگار هرگز هم روی کره ی زمین زندگی نکرده اند!

اما باید دید عمر مفید چقدر است؟

عمر مفید چیست؟؟؟؟؟!!!!

آن مقداری را که صرف تعالی روح خود کرده ای...

جسم تو به دنیا آمد وتمام شد...اما روحت!!!...چند سال است که روش کار میکنی؟؟؟؟

میگن روزی اسکندر مقدونی به دهکده ای رفت و یقه ی یکی را چسبید و گفت: من اسکندر مقدونی هستم!

او هم گفت: من ابن علی هستم...

اسکندر گفت: یعنی چه! من اسکندرم...از من بترس...

مرد پاسخ داد...:تنها کسی که از او باید بترسم خداوند است...

اسکندر کلافه شدو به او گفت میخواهم پیرترین فرد دهکده را ببینم...پس راه را به او نشان دادند...

در راه اسکندر دید که جلوی هرخانه چاله ای کنده شده...و کمی جلوتر در سر راهش به گورستانی رسید و اینکه برروی سنگ قبر افراد نوشته شده بود فلانی ۵سال زندگی کرد...فلانی ۲ساعت زندگی کرد...۴روز...۳ماه ...اهفته زندگی کرد او را متعجب ساخت...

بالاخره اسکندر پیش پیرمرد میرسه و کلی با او حرف میزنه و میخواد بترسوندش اما پیرمرد او را کلافه میکند و اسکندر در پایان میگه: خیله خوب فقط بهم بگو چرا دم خونه هاتون چاله کندین و چرا روی سنگ قبر مرده هاتون اینجوری نوشتین...همه چرا انقدر کوتاه عمر کرده اند؟؟؟!!!!

مرد جواب داد:" هرروز که بیرون میاییم به آن چاله رفته وبه یاد میاوریم که روزی میمیریم... و بنابراین اینجوری زندگی میکنیم که حواسمان باشد(خلاصه) و روی سنگ قبرها: وقتی آدم داره میمیره حجابها برداشته میشن و ما یکی رو میذاریم بالا سرش تا بپرسه: دنیا که بودی چقدر عمر کردی...و وقتی جواب داد همان را روی سنگ قبرش مینویسیم...چون در آن لحظه آدم ذروغ نمیگه و عمر حقیقی خود را که با عشق و محبت و کمک به دیگران و خوبی ها گذرانده به زبان میاورد...

.................

حال دوستان ببخشید داستان  روانحراف هم شاید کرده باشم!!! اما غرض یه چیز دیگه است:

من نمیخوام منکر یه سری جیزای دیگه بشم... اما تا به حال فکر کردید عمر مفیدتون چقدر بوده؟؟؟؟؟

لطفا گوسفند نباشید!

[ 90/05/13 ] [ 20:27 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

عشق...
love is wide ocean that joins two shores


عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند ميدهد

life whithout love is none sense and goodness without love is impossible


زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن

love is something silent , but it can be louder than anything when it talks


عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود

love is when you find yourself spending every wish on him


عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني

love is flower that is made to bloom by two gardeners


عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند

love is like a flower which blossoms whit trust


عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد

love is afraid of losing you


عشق يعني ترس از دست دادن تو

no matter what the question is love is the answer


پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد

when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough


وقتي هيچ چيز جز عشق نداشته باشيد آن وقت خواهيد فهميد که عشق براي همه چيز کافيست

love is the one thing that still stands when all else has fallen


زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است که بر پا مي ماند

love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it


عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد

[ 90/05/13 ] [ 20:6 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

گفته بودم زندگی زیباست...
گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و ناگفته ای بس نکته ها کین جاست.

آسمان باز،آفتاب زر

باغ های گل،دشت های بی در و پیکر.

سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب

خواب گندمزار در چشمه ی مهتاب

بوی عطر خاک باران خورده در کهسار

آمدن،رفتن،دویدن،عشق ورزیدن،

در غم انسان نشستن

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن.

آری آری زندگی زیباست!

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.

گربیفروزیش؛رقص شعله اش

در هرکران پیداست.

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

زندگانی شعله می خواهد.

شعله ها را هیمه سوزنده.

جنگلی هستی تو ای انسان!

جنگل ،ای روییده ی آزاده

سربلند و سبز باش!

ای جنگل انسان.ای جنگل انسان!!!

//سیاوش کسرائی//

[ 90/05/06 ] [ 18:9 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

لطفا در نظر سنجی زیر شرکت کنید:

[ 90/05/04 ] [ 17:17 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

بشنو از دروس جاذبه!...
دیشب داشتم کتابی الکترونیکی میخواندم به نام آموزه های بودا...

واقعا که بودا داستان جالبی داره...حالا از دین بودیسم امروزی بگذریم اما خود انقلاب و ممارست بودا مرا شیفته کرد. حال ممکن است بگویید داستان است و ... اما به نظرم چنین نباشد!!!

بودا که حتی اسم او معنا دار است نماد بردباری و ثبات قدم در راه هدف است. شش سال مشقت کشید اما دست از هدف خود برای دستیابی به حقیقت برنداشت...و بالاخره رسید

او میگه که انسان زجر میکشه...HUMAN IS SUFFERINGاما اين زجر ومحنت ناشي از خواسته هاشه...بنابراين بايد آنها را تعديل كرد.

اما من در اينجا بحثي در مورد انديشه هاي بوديسم نميكنم... ميخوام بگم كه اين چهار صحنه اي كه باعث انقلاب بودا شده چه جالبه!!!

او ديد كه انسانها از پيري،مريضي و مرگ رنج ميبرند...و خود را وقف كرد تا راهي براي نجات انسانها از اين درد و رنج پيدا كند.

............................

راستي ميخواستم درباره احساسات حرف بزنم...

از آنتوني رابينز مطلب بذارم و بگم كه چه جوري از احساسات خود درست استنباط كنيم.... اگه خواستيد بگيد تا كتابشو واستون ايميل كنم!!

حال ميخوام يه چيزي بهتون بگم كه شاخ دربياريد:

حالا كه با قانون جاذبه آشناهستيد...ممكنه بعضي وقتها يه سري موانع سر راه هدفاتون قرار بگيره ممكنه احساس كنيد و بگيد پس چرا نميييييييييييييييييييييييياد!!!!

بايد بگم كه اولا سعي كنيد احساساتتون رو تغيير بديد،احساسات ما نتيجه ي افكار ما هستند... وقتي احساس خوبي نداري يعني اينكه با هدفت و با امواج آن در هماهنگي نيستي... پس اون لحظه اي رو كه احساس خوبي داشتي رو به خاطر بيار واونو حفظ كن!

هروقت هم اين چنين شدي با خودت بگو:" چون من ميدونم چطوري هدفم رو جذب كنم؛اين چيز براي من صادق نيست"!!!!...

حرف مردم....آخ از حرف مردم

قدرت منفي اي داره كه نگو....

هدفت رو انتخاب كه كردي بايد روش قسم بخوري منظورم اينه كه مثل تمبر باشي و تارسيدن نامه به مقصد به نامه ات بچسبي... اما هيچوقت نبايد قدرت مانور در اهداف را از خود ستانيد!!!

اهداف ما همراه ما بزرگ ميشن و ممكنه تغيير كنن بسته به علايق و افكار ما داره...هرجوري كه فكر ميكنيد،حق با شماست!!!

[ 90/05/01 ] [ 19:22 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

خبر عالی...
سلام و درود...

خبری عالی که قول داده بودم بذارمش رو وبلاگ:

کتاب ۷ درس از قانون جاذبه اثر اساتید راز(باب پراکتور-جک کنفیلد-دکتر میشیل بکویت)

و ترجمه ی من...چاپ شد.

ترجمه ی این کتاب تا مرحله ی نهایی چاپش چه داستانها که نداره...

حتما در مورد این روادید براتون میگم....

فعلا شما یه تبریک  به من و منم یه شیرینی به شما... بدهکار هم شدیم

(شوخی کردم بابا ایرانی بازی درنیارین!!!

ـآخه کائنات شوخی سرش میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

[ 90/03/13 ] [ 17:48 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

حدس بزنید چی رو جذب کردم؟؟؟
دیشب ساعت حدود هشت شب بود و من در پالسی از انرژیهای مثبت به سر میبردم...

با دوستم داشتم حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد...

یاروو شروع کرد به انگلیسی حرف زدن!!!

فکر کردم دوستای دانشگاهیم هستن و دارن سر به سرم میزارن!

ولی بعد از اینکه اسمشو پرسیدم گفت که منشی امور مالی دکتر جو ویتالی هستش!!!!

واو...

میخواستن برای کوچینگ دکتر ویتالی باهام حرف بزنن!

حدود ۱۰ دقیقه حرف زدیم...و اصلا نمیدونم در موردش چی بگم!

شاید یکی از همین روزها دکتر ویتالی رو هم کشوندیم پای تلفن....

 

 

[ 90/02/31 ] [ 22:36 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

فرمول میخوای؟!!!
نمیتوانم فرمول موفقیت را به شما بدهم

اما میتوانم فرمول شکست را برایتان بنویسم:

"بکوشید تا همه را راضی کنید"

*هربرت بادایاسوپ*

[ 90/02/17 ] [ 21:50 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

پاسخ به یک سوال...
دوست عزیز سلام.
رسیدن به هدف و حتی برگزیدن آن کار آسانی نیست
و به قول دکتر احمدی منش:
گاو خر میخواهد و مردی چو من!!!
..........
همینجوری نمیشه که... آخه اگه واقعا اصول رعایت شوند میشود از ترکیب  یک ملکول اکسیژن و دو ملکول هیدروژن ، آب به دست نیاورد!!!؟؟؟؟؟؟
حتما شما هم یه جایی کم گذاشتین...
افکار منفی معمولا باعث آنند... مطمئنم تو هم برای آنچه میخواستی احساسات را در پروسه ی درست خلق آن قرار ندادی...که اینجوری شده
انتخاب هدف
خلق هدف و پاسخ کائنات
دریافت هدف
 برای درک این مراحل فرض کن تو از جلوی یه مغازه ی گیتار فروشی رد میشی...چشمت به گیتار میفته و خیلی دلت میخواد اونو داشته باشی
روزایی رو تصور میکنی که با آن چه نواهایی که نمینوازی و چه افرادی که شاد نمیکنی و چه کارها که نمیکنی...
اما در عین جال تو هنوز هم اونو نداری ولی اگه داشتی خیلی خوب میشد!
اگرم هرگز به دستش نیاری نمیمیری که
خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در.................بهتری!!!
آری یهتری!!!
نه دیگری ... شما هم اگه تمام تلاشتو کردی و نرسیدی حتما حکمتی در کار است و در بهتری برایتان باز شده یا خواهد شد...
کسی هم چه میداند شاید واقعا هدفت رو سر سری انتخاب کردی
چون هدفی که سرسری انتخاب شده باشد زود با کوچکترین فشاری که بهمان بیاید از خاطرمان میرود...
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری...دانی که رسیدن هنر گام زمان است!!!
هدفهایتان را برگزینید
آنها را روی یه تکه کاغذ بنویسید
و شروع به تجسم و وانمود داشتن آنها کنید....با همه ی جزئیات
و وقتی هنگامه ی عمل شد، اقدام کنید
شک نکنید!!! با ایمان و عشق کامل هدف خویش را درآغوش کشید زیرا روزی که آن را خواستی و ضربان قلبت برایش تپیدن گرفت، خداوند مهر تقدیری برآن نهاد تا ازآن تو باشد...
با این حال و با همه ی این توصیفات و تعریفات اگه قانون جاذبه بهت حس خوبی نمیده، ولش کن بره!
اینو تو سی دی هم گفتن!!! خوشبختانه
یعنی هیچ چیز ارزش آن را ندارد که احساسات گل شما را بهم ریزد!!!
اما احساسات درست و کنترل شده چیستند و چگونه به آنها دست یابیم و... منتظر جدیدترین پستم باشد

[ 90/02/16 ] [ 21:15 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

A penny for your thought i'll tell you how you live....
به  من بگو چگونه فکر میکنی تابه تو بگویم چگونه زندگی میکنی!!!....

به من بگو چه میخواهی تا به تو بگویم چگونه بدستش آوری!

به من بگو چه احساسی داری تا به تو بگویم درحال جذب چه هستی...

به من بگو اغلب به چه فکرمیکنی تا به تو بگویم به زودی چه خواهی داشت...

...............

آری دوستان...

درسهای شگرف جاذبه است دیگه!...

این روزها کسانی که وبلاگ جاذبه رو نگاه میکنند سوالهای جالبی پرسیدن که اول میخوام از توجه و لطفشان قدر دانی و تشکر کنم و سپس چند چیز را روشن سازیم:

اولین سوالی که پرسیده بودن این بود که مثلا ما یه چیز خاصی رو نمیخوایم یا اصلا دوستش نداریم و آقا جون ازش متنفریم...پس چرا وارد زندگی ما شده؟؟؟...آیا من جذبش کردم؟؟؟...

جواب مطلقا مثبت است.

اولا اینکه سوالاتی از این قبیل را "گوسفندانی که پوزه درخاک دارند"(سوء تفاهم نشود: منظور انسانهای عادی است نه شما خواننده گرامی،دوست هدفمند من) از خود میپرسند.

یعنی به شرایط دور و بر خود نگاه میکنند،چیزها را میبینند و به چیزهایی که نمیخواهند و دوست ندارند و ازآنها متنفرند فکر میکنند و نه تنها فکر میکنند بلکه احساس هم میدهند و نه تنها احساس میدهند و فکر میکنند بلکه جذبش هم میکنند! آری از ماست که برماست...جذبش هم رواست!

فکر+احساس=جذب

و اکثر ما ندانسته جذب میکنیم...

آدم های موفقی چون من و شماها باید به شرایط جوری نگاه کند که باید باشد نه آنطور که هست...

آدم های موفقی چون من و شماها،باید افکار خودش را مهار کرده باشد...

باید اهداف خود را برگزیده باشد و احساسات خود را زیر سلطه ی خود و در خدمت اهدافش بگیرد...

ماها به آینده میاندیشیم و میدانیم آنچه هستیم حاصل تفکراتی است که داشته ایم ...میدانیم که اوضاع ثابت نمیماند... ماها راز را میفهمیم و ثانیه به ثانیه ی زندگی خود را با آن میگذرانیم...همواره تصویری واضح از اهداف خود در ذهن داریم و با تمام عواطف انسانی خویش به آن عشق میدهیم...

هیچ چیز نمیتواند اجساسات ما را تضعیف کند چرا که ما در فرکانسی از امواج مثبت عالی قرار داریم...

چرا که ما ثروتمندانیم و سرمایه دارانی بزرگ... ثروتی در این بالا...وافر و متصل به اقیانوس بیکرانها...

.....................

سوال دوم این است که من آن چیزی را که میخوام، دریافت نکردم چرا؟؟؟

جواب.....

ه ه ه ....ه ه ه!!!

از دست چرا...!!!

این دیگه بستگی به خودت داره چقدر طول بکشه جذبش کنی...بستگی به میزان باورت!

در ضمن نباید منتظر بود تا هدف خودش خرامان خرامان بیاد و تو را درآغوش بگیرد

دیدید مثلا دختر خانمها در انتظار شوهرند...

جالب اینه که چون منتظرند جذبش میکنند ولی اغلب انتظار دارند با اسب سفید نوک مدادی بیاید و اونا رو رو هوا بلند کنه  و ببره اما زهی خیال باطل چرا که به قول رابین جونم یعنی همون آنتونی رابینز خودمون، "

موفقیت بدون تلاش را تنها در فرهنگ لغات میتوان یافت."

شاید آقاهه با اسب سفید بیاد ولی خانمه هم باید یه سرفه ای بکنه، برآرد ناله ای آهی فغانی را...

و شاید هم نخواد... کسی چه میدونه شاید واقعا با اسب سفید نوک مدادی کانورتبل رفتذ خونه بخت!!!

.........................

دوستان گلم...

دنیای قشنگی است نازنین..

دنیای احتمالات... برای شدن و بودن

بیایید دست به دست هم دهیم به عشق... این مفاهیم را جاودانه کنیم...با احساسات درست زندگی کنیم و ببینیم زندگی واقعی یعنی چه!

آخه والا به خدا عربی که شبی سی و خرده ای میلیون تومان میده و برج العرب میشینه حال میکنه این رازو درک کرده...

بزرگترین اشخاصی که میشناسی همینطور

این قانون قانون عشق است و همه ی پیامبران نیز همین را گفته اند...

نگرش یعنی قبول یا رد قوانین طبیعی...

نگرش شما چیست؟!!!...

................................................

در پست بعدی در مورد همون احساسات درست با رجوعی به کتاب شگرف رابینز با من باشید


دوستت دارم

لطفا من را ببخش

متاسفم

مچکرم

[ 90/02/15 ] [ 3:12 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

این شعر زیبای حضرت مولانا تقدیم به دوستان گل موفقم!
مست مستم لیک مستی دیگرم

امشب از هرشب به تو عاشق ترم

راست گویم یک رگم هوشیار نیست

مستم اما جام و می در کار نیست

مست عشقم،مست شوقم،مست دوست

مست معشوقی که عالم مست اوست

نیمه شبها سیر عالم کرده ام

رو به ارواح مکرّم کرده ام

نغمه ی مرغ شبم پر میدهد

سیر دیگر حال دیگر می دهد

ساقی ام پیمانه ام لبریز کرد

باده ی خود را شرار انگیز کرد

حالت مستی و مدهوشی خوش است

وز همه عالم فراموشی خوش است

مستی ما گرندانی دور نیست

باده ی ما زاده ی انگور نیست

ای حریفان! جام من جان من است

وندرین پیمانه،پیمان من است

چیست پیمان؟ نغمه ی قالوابلا

میزند هرلحظه در گوشم صلا

کای تو در پیمان من  هوشیار باش

خواب خرگوشی بنه،بیدار باش!

بندبگسل،نغمه زن،پرباز کن

این قفس را بشکن و پرواز کن

این ندا هرشب مرا مستی دهد

زندگانی بخشد و هستی دهد

هاتفی گوید مرا در بیت بیت

ای قلمزن،ما رمیت اذ رمیت

ما قلم را در کفت جان میدهیم

ما به شعرت نور عرفان میدهیم

روشنی ها از چراغ عشق ماست

برکسی تابد که داغ عشق ماست

دوستان این نور مهتاب از کجاست؟

در تن من جان بیتاب از کجاست؟

در سکوت شب دلم پر میزند

دست یاری حلقه بر در میزند

شب برآرم ناله در کوی سکوت

عالمی دارد هیاهوی سکوت

از چراغ آسمان ها روشنم

پر فروغ از نور باران تنم...

روشنان آسمانی در عبور

نور و نور و نور و نور و نور و نور

میرسم آنجا که غیر از یار نیست

وز تجلّی قدرت دیدار نیست...

بهر دیدن،چشم دیگر بایدت

دیده ای زین دیده بهتر بایدت

باغبان را در گلاب و گل ببین

ذکر او در نغمه ی بلبل ببین

طبع خاموشم،سخن پرداز اوست

بال از او،نیرو از او،پرواز از اوست

عقل ها زاندیشه اش دیوانه است

شمع او را عالمی پروانه است

دیده ی خلقت همه حیران اوست

کاروان عقل،سرگردان اوست!

یک تجلی عقل را مجنون کند

وای اگر از پرده سر بیرون کند!

آری آری میتوان موسی شدن

با شفای روح خود عیسی شدن

روح میگوید: اگرچه خاکی ام

من زمینی نیستم،افلاکی ام

راه هموار است،رهرو نیستم

بی سبب در هر قدم می ایستم...

هر زمان آن حالت دلخواه نیست

جان روشن گاه هست و گاه نیست

تشنه کامم لیک دریا در من است

گر شفا خواهم مسیحا در من است

باغ هست وما به خاری دلخوشیم

نور هست و ما به ناری دلخوشیم

دعوت حق گویدم:بشتاب سخت

تا بتابد بر سرت خورشید بخت

از نفخت فیه من روحی نگر

تا کجا پر میکشد روح بشر

گر شوی موسی،عصی در دست توست

خود مسیحا شو،شفا در دست توست

طور سینا سینه ی پاک شماست

مستی هر باده از تاک شماست

وادی اعین درون جان توست

کشتن فرعون در فرمان توست

پاک شو،پر نور شو،موسی تویی

جان خود را زنده کن،عیسی تویی

غرق کن فرعون نفس خویش را

محو کن فکر خطا اندیش را

ساقیا آن می که جان سوزد کجاست؟

نور حق را در دل افروزد کجاست؟...

بار الاها ! بال پروازم ببخش

روح آزاد وسبک تازم ببخش

عاشق بزم توام، راهم بده

عقل روشن،جان آگاهم بده

 

[ 90/02/07 ] [ 20:6 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

قدرت عشق...
سلام دوستان!

این روزها تووی دانشگاه خصوصا کلاس دکتر تبریزی باعث بحثهای جالبی میشه!

هر وقت بحث هدف و خواستن و اراده و... و حلاصه موفقیت و دست یابی به اوون چیزی که توو دل آدمه پیش میاد، دلم میخواد این چیزا رو تشویق کنم و کسی که فقط درمورد این چیزا بحث میکند را غرق بوسه کنم...!!!

آرزو هایت را ارج بنه...

به اوونا فکر کن...

شب و روز.

ثانیه به ثانیه....!!!

بیایید چنان بیندیشیم که همه ی دنیا پر از عشق و محبت گردد.

[ 90/02/05 ] [ 19:37 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

یه خبر عالی بهتون بدم؟؟؟!!!....
سلام دوستان!...

تا دو ماه آینده ،خبری شگفت انگیز دارم که بذارم رو وبلاگام!

اگه میتونید حدس بزنید!!!!

 درضمن، ممنون میشم بدونم واقعا در مورد راز و قانون جاذبه هم چی میدونیدو چه کار باهاش میکنید پس لطفا نظر بگذارید.

 

[ 90/01/30 ] [ 21:50 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

جادوی موفقیت در زندگی...

درخواست کن ، به تو داده خواهد شد

جستجو کن ،خواهی یافت

در بزن، در به روی تو باز خواهد شد.

زیرا آن کس که درخواست میکند، به دست خواهد آورد

هرکه جستجو میکند،می یابد

وآنکه در می زند،در به رویش باز خواهد شد.

دوستان موفقم سلام.

عبارت فوق از انجیل متی است!

واقعا جادو میکند این فرایند خواستن!

تنها کاری که باید برای رسیدن به اهداف کرد این است که باید خواست.

اما چگونه؟

پیش از پاسخ به این سوال ازتون میخوام به این فکر کنید که معمولا چگونه به کائنات درخواست میدهید

مثلا خیلی تشنه هستید و برادر یا خواهر کوچکتر شما هم پیش شما نشسته! چگونه از او میخواهید تا یک لیوان آب خنک برایتان بیاورد؟

از این چیز ساده شروع کنیم! چه اشکالی دارد؟

آیا از او بدین شکل ها میخواهید؟:(فرض کن اسم داداشت: امیر)

-امیر....امیر... امیر...مگه کری؟...نمیشنوی چی میگم؟؟؟!!!، بلند شو بدو یه لیوان آب واسم بیار.

-امیر جان! یه لیوان آب برام بیار.

اگر بدین شکلها درخواست میدهید بدانید که دارید دستور میدهید و کائنات آن را نمیپسندد

برای در خواست دادن شگرد هایی وجود دارد! اگر به شکل درست درخواست دهید بدون شک خواسته ی شما اجابت میابد.

اما اهمیت خواستن آنقدر مهم و زیاد است که هرچه بگویم کم گفته ام!!!...

به قول آقای کلمنت استون: اگر از خواستن چیزی به دست می آید و چیزی از دست نمیرود حتما بخواهید!

یا مارک ویکتور هانسن میگه:

تنها راه رسیدن به اهدافتون اینه که:

بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،

بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،

بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،

بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،

خواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،

بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،

بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،

بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،

بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،

بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،

بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،

بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،

خواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،

بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،

بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،

بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید،بخواهید.

..........................

اما :

-طوری بخواهید که انتظار دارید همانطور دریافت کنید

-از کسی بخواهید که بتواند ان را به شما بدهد

-واضح و دقیق باشید

-از ته دل بخواهید

-با شوخ طبعی وخلاقیت درخواست کنید

-بدهید تا دریافت کنید

-بکرّات بخواهید

نیز یادمان باشد:

هرگز هرگز هرگز هرگز تسلیم نشوید

-وینستون چرچیل

رمز به دست آوردن آنچه میخواهید این است که هرگز تمام خواسته هایتان را در یک درخواست نگنجانید

-بی نام



[ 90/01/03 ] [ 20:1 ] [ دیاکو ابراهیمی ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه